!!اسب عصاری!!

این روزها همه چیز مزخرف است . کار، کار، کار ... باز هم کار. برای چی ؟
نمی توانم به این سوال پاسخ بدهم .
احساس اسب عصاری ای را دارم که مدام دور خودش می چرخد و در همان
حال یونجه ای می خورد و آبی ، تا زنده بماند و باز بچرخد و زندگی نکبتی اش را ادامه بدهد ... ادامه بدهد تا بچرخد و...این احتمالا احساس مشترک من و خیلی های دیگر است که دارند در این فضا در ایران – یا هرجای دیگر – نفس می کشند .
به من زیاد ربطی ندارد – شاید هم ازش فرار می کنم – که چرا اینجوری است و چگونه و تا کی و... اما این که هیچ چشم انداز قابل دیدنی برای خیلی ها مثل من وجود ندارد برایم مهم است .
چون احساس خفقان دارم . انگار در جعبه ای یکی دو سانت بیشتر از ابعاد تنم گیر کرده ام و کاری هم نمی توانم بکنم .
ماها داریم از خیلی از حقوق طبیعی مان، حقوق شخصی طبیعی مان – حقوق دیگر به جهنم – مدام محروم می مانیم و کاری هم از دست مان برنمی آید .
نمی دانم چرا خیلی ها مثل کبک سرشان را تپانده اند توی برف و خیلی احساس خوشبختی می کنند و مدام هم احساسات گل و بلبلی تحویل بقیه می دهند .
می دانم که آنها هم مثل من در محرومیت لعنتی شریک اند، اما خودشان را گول می زنند و پز آدم های کامروا می گیرند .
من نمی توانم و – نمی دانم – شاید دارم اشتباه می کنم .
(ولی رسما دارم از پا درمی آیم .)



